‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

سوگند به خون سهراب وندا…

من خدای تو را نمی پرستم  
در پیشگاهش سجده نمی کنم 
آفریده هایش را سپاس نمی گویم 
و اگر چنین خدایی باشد هرگز او را نمی بخشم آری...
من هنوز آتشی را می ستایم
  که سرزمینم را گرم نگه داشته و 
هموطنانم را هوشیار من تنها بر قله ی دماوند بوسه می زنم 
و شقایق های البرز کوه را می بویم 
بر خاک پاک ایران سجده می کنم 
و خون سبز ندا وسهراب را می پرستم 
بی شک تک پرستشگاه من ایران است
  وتک واژه ی مقدسم آزادی
...

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

عروسک های خیمه شب بازی !

انسان ها گاهی آن قدر احمقند
که مثل عروسک های خیمه شب بازی
روزی هزاران بار دست های خود رابرسر می رسانند
ولی نخ هایی را که از ان آویزانند را نمی یابند ...

جهان

جهان گنجشکی ساده لوح است 
که بدون مقاومت 
به مسلخ می کشانندش 
با لباسی از حروف شاداب وساده لوحانه

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

دروغ

از خوشبختی الهام می گیرم 
من شاعر روزهای زیبا هستم 
برای زندانیان از آزادی
برای مظلومان 
از نابودی ظلم
برای رانده شدگان از کشورم 
از وطن
وبرای گرسنگان 
از نان میگویم 
نوید می دهم که ...
اما این کارها سخت است 
سخت است دروغ گفتن

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

زندگي ماچیست؟

زندگي ماچسيت؟؟
در ميان شعله هاي اين جهنم مي خنديم ،گريه مي كنيم ،
مي ترسيم ،مايوسيم ،اميد واريم ،
مي روئيم ،رشد مي كنيم ، گل مي دهيم ،پ‍‍‍‍ژ مرده مي شويم .
ليكن لهيب اين آتش سوزنده ي ما ابدي است
آيا نسلهاي آينده ما نيز در اين جهنم
 براي هميشه وتا ابد خواهد سوخت؟؟
اصلا زندگي ما به معني حال وجود ندارد ،
زندگي ما به فردا احاله مي گردد ،
و ما به فردا علاقه منديم ،
فردايي كه امروز نمي شود
ودر پي خود فرداي ديگري دارد
با وجود آن اين فردا مرجع اميد ماست ،
فردا، آهنگ يكنواخت وتنها آهنگ اميد بخشي است
كه در سر تاسر جهنم ما طنين مي اندازد
فردا سرور دائمي ماست ، فردا نان خواهيم خورد ،
فردا دفع ظلم خواهد شد ،
فردا آلام ومصائب ما كمتر خواهد شد ،
فردا دژخيمان دست از شكنجه وتعذيب ما خواهند كشيد
فردا صداي شلاقي كه استخوانهاي ما را خرد مي كند
 شنيده نخواهد شد
ما منتظران اين فردا هستيم
هر سطري از اين نوشته ها عذاب وجزائي است
 كه بر ما تحميل شده است 
دراين جامعه حرف بد جزو جنايت است
، ليكن عمل بد ، پاك ومباح است
در اينجا همه كارهاي بد عملي مي شود ،
بدون آنكه حرفي از آن به زبان آورده شود
تمام حرفهاي خوب زده مي شود ،
بدون آنكه ذره اي عملي گردد
نداي فضيلت وتقوا از زمين به اسمان مي رود ،
ولي فضيحت و رسوايي از در و ديوار مي بارد ،
راستي ودرستكاري اولين الفباي تدريس مكاتب ومدارس است ،
ولي اين نخستين دروغ ونا درستي است
 كه به اطفال ما تعليم داده مي شود
قهقهه ي ما زهر خندي از بغض وعدوان است
 كه به هر طرفي متوجه گردد ،
چون شعله هاي آتش سوزنده وكشنده است
منظره بد بختي وبي نوايي ديگران مسبب نشاط ماســـــــت ،
گر چه ظاهرا با چهره ي معصوم وغمناك مي گوييم: آه بـــــــيچاره!!! 
اما در باطن موجي از مسرت ،
آتش سبعيت دروني ما را تسكين مي نمايد
اينجا سر زمين عجايب واسرار است!

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

ایستگاه

مسافرانی بی مقصد
و صندلی هایی که از ازل خاطره ام جایی نداشته اند !
کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ را می خواهد ...
جوانی
دست زیر چانه
بر بخار شیشه تشنگی ماهی را می کشد ...
پیرزنی دلخوش که پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه
من اما ...
هنوز ایستاده در کنار آخرین ردیف ،از خفقان قلبم فریادی می سازم ...
اقا همین ایستگاه جهان نگه دار ...
پیاده می شم !

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

افسوس آزادی !

« مادران مویه‌کنان، مو از سر بر‌می‌کنند

کودکان خاموشند

و آزادی از پشت دریچه

نظاره می‌کند

و آه می‌کشد. »

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

اینگونه باش…

دربخشیدن خطای دیگران مانند شب باش
درفروتنی مانند زمین باش
درمهرودوستی مانند خورشید باش
هنگام خشم وغضب مانند کوه باش
درسخاوت وکمک به دیگران مانند رود باش
درهماهنگی وکنار آمدن بادیگران مانند دریا باش
خودت باش همانگون که می نمایی
پس از تعمق در این هفت پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :
شب زمین خورشید کوه رود دریا وانسان
زیباترین خلقت های آفریدگار

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

عشق وآزادی

عشق وآزادی
این دو را می خواهم
جانم را فدا می کنم
در راه عشقم
و عشقم را درراه آزادی

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

خدای من !

اگر روزی به هر دلیلی نیاز به خدایی باشد تا خدایی کند
خدای من هیچ اشتراکی با خدای تو نخواهد داشت.
خدای من آن قدر بلند قد و هیکل مند نیست

که اگر روزی خواستم اش در اتاق شش متری ام جا نگیرد.
خدای من عظمت و قدرت اش را به رخ ام نمی کشد،

اصلا چه نیازیست که...
عظیم و نیرومند و همه کاره باشد؟!
او
،هم قد و اندازه ی من است،در حد من تواناست و نه بیشتر،

شاید کمی عاقل تر باشد...و گاهی حتی دیوانه تر،
هر اندازه من بی قید و ولنگار ام به همان اندازه او هم هست.
خدای من هیچ پیامبر و معرف و نماینده و کاسه ی داغ تر از آشی 
هیچ جای این کره ی خاکی ندارد و نداشته.
من ام و خودش،گاهی خودش است و خودش،گاهی من ام تنها
 

اصلا هم لازم نیست همه جا و همه وقت...
همه چیز را به او بسپارم،او هم برای خود کار و زندگی دارد،

بی کار که نیست دایم دنبال من بدود.
خدای من لیست بلند بالایی از گناه ندارد که بخواهد مرا به سیخ بکشد
و اجسام داغ در ماتحت ام فرو کند...
ولی صاحب هیچ باغ و گلستانی هم نیست 

که برای هر کاری بخواهد سندش را به نامم زند و
هیچ خانه ای هم در عربستان و هیچ جای دیگری ندارد.
او همخانه ی من است،پایین تخت ام می خوابد چون به تخت عادت ندارد.
فارسی حرف می زند،انگلیسی اش بدک نیست،از عربی هم هیچ سر در نمی آورد.
به هیچ زبانی هم تا به حال کتابی ننوشته،می گوید حرفی نیست برای گفتن،
و حتی حوصله ای برای نوشتن.
خدای من با هیچ کس هیچ حرفی ندارد،به درد کسی هم نمی خورد...
و روزی که بمیرم،او هم خواهد مرد.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

زندگی حس غریبی ست که مرغ مهاجردارد…

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
سبزه ها در بهار می رقصند ؛
من در کنار تو به آرامش می رسم.
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست،
تو را عاشقانه می بوسم،
تا با گرمی نفسهایم،
به لبانت جان دهم؛
و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم.
دوستت دارم،
با همه هستی خود،
ای همه هستی من؛
و هزاران بار خواهم گفت،
دوستت دارم را ....

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

نمی دانم …

نادانم
      هیچ نمیدانم
نمیدانم
            چه لذتی دارد
برای آن کودک
            تاب خوردن
                        با تاب
یا چه نفرتی دارد
            مترسک
از تابش آفتاب !
            و سوالم این است
چه قدر فاصله است
            از تاب تا تابش ؟
به راستی یک حرف ؟
            هیچ نمیدانم ….

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

رویای آزادی ایران ...

هر واقعه در آغاز به صورت رویاست
...

بیایید رویا ی آزادی ایران را تصور کنیم .

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

زندگی زیباست…


زندگی زیباست ...
و هر روزش آغازی دوباره
برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته..
زندگی زیباست ...
 
cd85
به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...
و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ رُز ....
و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی
با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...
بی سایه .. بی غم

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

سیاهی ...خفقان ...سکوت ...


در میدانها زبانها را به دار آویخته اند
فریادها را به زنجیر کشیده اند
                               آزادی را ، در لابه لای ورقهای روزگار
                               فسون کرده اند
ای خفتگان:
دلهایمان را به بردگی بردند
آرمانهایمان را به حقارت کشیدند
ایمانمان را دزدیدند
                                 بی هیچ سخنی آمدن
                                 بی هیچ گلایه ای رفتن
                                 نه من حرف ترا می فهمم
                                 نه تو حرف مرا
کورها سالهاست که این سیاهی را تجربه می کنند
و ما امروز
خود را در آن غرق می بینیم
...

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

نمی دانم چه ام...

طرد كفر و ننگ ايمانم، نمي دانم چه ام 
 
بت پرستم، نامسلمانم، نمي دانم چه ام 
 
گاه تلخم، گاه شيرين، گه جماد و گه نبات 
 
گاه حيوانم، گه انسانم، نمي دانم چه ام

گاه ديوم، گاه دد، گه آدمم، گاهي ملك

در وجود خويش حيرانم، نمي دانم چه ام


 

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

کاش می شد…

r (375)

کاش میشد در غروب آفتاب ،

بی صدا با سایه ها کوچید و رفت !

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

مرا به نام کوچکم صدابزن !

درخت ر ابه نام برگ

بهار رابه نام گل

ستاره را به نام نور

کوه رابه نام سنگ

دل شکفته مرا به نام عشق

مرا به نام کوچکم صدابزن !

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

فراموشی…

در عرض یک دقیقه میشه کسی راخرد کرد

در عرض یکساعت میشه کسی رادوست داشت

ودر عرض یک روز عاشق شد

اما یک عمر طول میکشد تا کسی را فراموش کرد .

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

در این زمانه …

در این زمانه کسی درد رانمی فهمد

کسی شکستن یک مرد رانمی فهمد