‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

زندگی حس غریبی ست که مرغ مهاجردارد…

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
سبزه ها در بهار می رقصند ؛
من در کنار تو به آرامش می رسم.
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست،
تو را عاشقانه می بوسم،
تا با گرمی نفسهایم،
به لبانت جان دهم؛
و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم.
دوستت دارم،
با همه هستی خود،
ای همه هستی من؛
و هزاران بار خواهم گفت،
دوستت دارم را ....

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

این بارهم بگذر…

میان گریه هام
راهی برای عبور توست
می دانم عادت کرده ای
رهگذر لحظه های بارانی ام باشی
این بار هم بگذر و
چشم هایت رو به پنجره ای بده
که شب وروز مرا نگاه می کند...

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

مرگ

"مرگ از من چیزی نمی ستاند.
من هر آنچه را که قیمتی است پیشاپیش بخشیده ام!
به ساده لوحی و کوته اندیشی برخی آدم ها می خندم.
مضحکه ی تمسخر خویش شده اند.
با من به حماقت بشر بخندید ...

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

روزی می رسد…

roshanak_nateghipour-600x900

روزی میرسد که شاخه های خشکیده ام سبز میشود،

این را به اعتماد آفتابی که در جان توست میگویم

…

من آن روز را انتظار می کشم

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگیست

تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم...

روزی که تو بیایی ؛ برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

""احمد شاملو""

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

زندگی

زندگی دوختن شادیهاست

و به تن کردن پیراهن گلدار امید

زندگانی هنر هم نفسی با غم هاست

زندگانی هنر هم سفری با رنج است

زندگانی هنر سوختن اکنون با روشنی آینده است

زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری است

زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است

زندگانی

گاهی آری به همین باریکی در همین نزدیکی است

زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی است

زندگی دوختن شادیهاست

و به تن کردن پیراهن گلدار امید.

آزادی

 

 

آزادی در کلمه ای نمی گنجد

آزادی یک واژه نیست 

14

آزادی یک حس مبهم است

حسی که سالها در پی آنیم

...

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه هستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
هان به غفلت نخراشی گونه ام را به تیغ
ای نپریشی صافی زلفکم را باد
آبرویم را نریزی دل ؟

عاشقی

r (343)

عاشق شدن

مثل دست زدن به آتيش مي مونه .

پس سعي کن تا وقتي که جراتش رو پيدا نکردي

هيچ وقت بهش دست نزني

اما اگه بهش دست زدي سعي کن

طاقتش رو داشته باشي که تو دستهات نگهش داري