‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار ماندگار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار ماندگار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

پرآواز قناری است دلم…

پر آواز قناری است دلم
کنار دریچه ای در زمستان
تا صبح
حدود من بالهای پرنده ای است
یا سنجاق زده به میله های قفس
یا سینه سپرده به پهنای برهوت
مصیبت امروز
دور خوابی است که در مُخَیِله پدرانی که سینه در سینه مغول
سرخ در خاک غلطیدند
نمی نشیند
اندیشه پرواز ممنوع است
استنطاق در پستو
صلابه بر سر گذر
پر است
پر آواز قناری دلم
با همه هجوم زمستان
با همه تیغ هایی که برکشیده اند

تیرداد نیکجو

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

یار دبستانی…


يار دبستاني ام!
نمي دانم در كدام بندي
و بر تو چه مي گذرد
فريادهايت در وجودم جاريست
دردهايت در رگ هايم تكثير مي شوند...
 منبع : نیوند

خدا را فراموش کرده اند…

در خواب زمستانی فرو رفته بهار را فراموش کرده اند
میان تاریکی شب خزیده ، نهار را فراموش کرده اند
به فکر آمدن صبح نیستند ، چنان در خواب غفلتند
اینان به کلی صباح را فراموش کرده اند
بر سر سفره قدرت جمعند و مشغول چپاول
درون بازی قدرت کنار را فراموش کرده اند
به رفتن نمی اندیشند و به خیال خود می مانند
بر متکای قدرت لم زده فراررا فراموش کرده اند
غرق ظلم و جنایت و فساد شده اند
میگیرند و میکشند ،خدا را فراموش کرده اند
دیریست بر پیکره اعتقادات مردم تبر میزنند
یا علی میگویند لیک حیدر کرار را فراموش کرده اند
آزادی خواههان را گرفتند و سپردند به زندان و قبرستان
ندای آزادی خواهی این ملت را فراموش کرده اند
چون خود در خواب خرگوشی به سر میبرند ، گاها"
در توهم قدرت، سیل جمعیت بیدار را فراموش کرده اند

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

تیتر یک !

تیتر یک
بوی نان تازه می‌داد
که قرار بود در سبد خانوار هر ایرانی قرار گیرد
و تیتر یک
از بیمه‌ی رایگان
و تحصیل رایگان
حرف می‌زد
و تیتر یک
احقاق حقوق کارگران بود
و تیتر یک
بانگ بلند آزادی بود
و روزنامه را انداخته بود زیرش
تا از سرما نمیرد،
روزنامه‌خوابی که همیشه گرسنه بود
و مریض بود
و درس نخوانده بود
و یک بار
تنها یک‌بار که به بانگ بلند فریاد زده بود؛
- آزادی،
برای همیشه از کار اخراجش کرده بودند

...
تیتر یکی برای شهدایی که در "خشونت حداقلی" عاشورای 88

جان خود را فدای امان بزرگمان آزادی نمودند …

یادشان جاودان

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

قصاب خانه بشریت

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و
فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

“احمد شاملو”

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

من دراین تاریکی...سهراب سپهری

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.


من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي‌بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.


من در اين تاريكي
درگشودم به چمن‌هاي قديم،
به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.


من در اين تاريكي
ريشه‌ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.

"سهراب سپهری"

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

شعرصلح

ای که از نوشیدن خون سرخوشید
طفل را در بتن مادر می کشید
خون مردم ریختن را بس کنید
ترک نفس خاکی نا کس کنید
ای کشیده نام انسان را به گند
قیمت خون خلایق چند ؟ چند؟
صلح تنها واژه ای لای کتاب
اعتبار زیستن در یک حباب
صلح یعنی باج دادن خم شدن
آب رفتن برده بودن کم شدن
صلح معنای خود از کف داده است
حق مطلب از قلم افتاده است
کاش می شد مرز را بر می داشتیم
پادگانها را قلم می کا شتیم
کاش سربازان معلم می شدند
آن گدایان هم منعم می شدند
کودکان جنگ با دلهای پاک
نعش مادرهایشان بر روی خاک
گر مسلمان نیستی آزاده باش
گر بزرگی اندکی افتاده باش
دوره قابیلیان بر سر آمده
نهضت شمشیر آخر آمده
گر مسلمان گر مسیحی گر یهود
آدمی باشید مذهب هر چه بود


" شاهکار بینش پژوه"

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

خفقان – فریدون مشیری

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس داد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هم آوازم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

زنده باد آزادی…

0-aban-neda- [Desktop Resolution]

ترانه های بیداری ماآبستن آزادی ست.
جیره خورهای استبداددربرابرپنجره های فهم ما
خون برادرانمان وخواهرانمان رابه پشیزی میفروشند.
خواب آن لحظه ی خونین راکه برادرم زیرچرخهای دژخیمان له میشد
چگونه تعبیرمیکنند!
آزادی خواه هرگزنمیمیرد.
خون برادرم زیرپاهای ظلم بذرآزادی کاشت.
آزادنیستیم
امابدانیدای خشک مذهبی های افراطی ماآزاده ایم
آزاده.
پدربزرگ خواب دیده است که کاخهای ستم
که مساجدمجلل
که دیوارهای بایدونباید
به زودی فرومیریزند.
لبخندبزن دیکتاتورگریه اش مانده
وبخواب دیکتاتورمابیداریم
واعدام کن دیکتاتوردوباره سبزمیشویم.
زنده باد
انقلاب سبزایران وزنده بادآزادی.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

لعنت – احمدشاملو

درتمام شب چراغی نیست
در تمام دشت نیست یک فریاد …
ای خداوندان ظلمت شاد !
از بهشت گندتان ،مارا
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را برآویزم
دررواق هرشکنجه گاه این فردوس ظلم آیین !
باد تا شب های افسون مایه تان را ،من
به فروغ صدهزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین !

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

وطن سروده ای از سیاوش کسرایی

تنت را پاره پاره می خواهند وطن
نفتت را رایگان
خاکت را مزارع پشت سرنیزه
و نفست را در قفس
دریچه های رهائی را یکایک بر تو می بندند
و تنها دروازه افتخار بر تو باز است ای وطن
وطن تن واحد شو
وطن ، وطن مجروح من
به نیروی ایمان و اتحاد تهمتن شو
که باران تیر در راه است
“سیاوش کسرائی”

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

بشکن طلسم حادثه را ،بشکن

بشكن طلسم حادثه را، بشكن
مهر سكوت از لب خود بردار
منشين به چاهسار فراموشي
بسپار گام خويش به ره، بسپار !
تكرار كن حماسه رزم آهنگ
چندين نواي سوگ چه مي‌خواني
نتوان نشست در دل غم، نتوان
دزديده سيل اشك چه مي‌راني
سهراب مرده است، غمي سنگين،
اما غمي كه افكند از پا نيست
برخيز، رخش سركش خود زين كن
اميد نوشداروي تو، از كيست؟
افراسياب خون سياوش ريخت
بيژن به دست خصم به چاه افتاد
كو گردي تو؟ اي همه تن خاموش
كو مردي تو،
اي همه جان ناشاد؟!
اسفنديار را چه كني تمكين؟
اين پرغرور مانده به بند «من»!
پيكان به چشم خيره سرش بشكن!
چاه شغاد مايه مرگ توست.
از دست خويش بر تو گزند آيد
خويشي كه هست مايه مرگ خويش
بايد شكست جان و تنش!
بايد!

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

مرگ

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فرا سوی هفته ها به گوش آمد،
                                   با برف کهنه  
                                           که می رفت
                                                       از مرگ من سخن گفتم.
و چندان که
      قافله در رسید و بار افکند 
      و به هر کجا بر دشت از گیلاس بنان 
                    آتشی عطر افشان بر افروخت،
                                    با آتشدان باغ
                                        از مرگ من سخن گفتم.

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

سبز

خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هردشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز

"قیصر امین پور"

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

شیطان هم

ز خانه بدر ، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
در جاده ، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه رها
مي رفت.
خار آمد، و بيابان ، و سراب.
كوه آمد و ، خواب.
آواز پري : مرغي به هوا مي رفت؟
- ني ، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.
شب مي شد و روز.
جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت. 

"سهراب سپهری "

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

اینجا پرنده بود - سهراب سپهری

اي عبور ظريف !
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.


اي حيات شديد !
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد.
آدمي زاد- اين حجم غمناك-
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.


اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رمز مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه،
شكل آن كاسه مس
هم سفره بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.


اي نگاه تحرك !
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.


اي حضور پريروز بدوي !
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي !
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،
اي پرنده ، ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آزادی

برای رسیدن به آزادی
بجنگیم
با نفس و رویاهامان
تا صلح ابدی
سیاره ی ما را
از عشق انسان به انسان
جاودان کند.
 
کورش همه خانی (+)

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
 
زنده یاد قیصر امین پور(+)

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

میهنم ،ای مهد مهر ومهرگان

ميهنم اي مهد مهر و مهرگان
ميهنم اي خاك پاي عاشقان 
سرزمين باستاني كهن 
ميهنم ايران من ايران من 
اي وطن اي سرزمين جاودان
خاك پاكت قبله آزادگان 
مهر تو آميخته با جان من 
راه تو هم دين و هم ايمان من
ميهنم اي زادگاه خسروان 
اي تو مهد كوروش و نوشيروان
اي كهن بوم و برم اي سرزمين 
اين تويي تاج سر مشرق زمين 
مي پرستم هر وجب از خاك تو 
هر زمان جانم بود در راه تو
اي وطن اي مهد انسانهاي نيك 
اي پيامت گفته و كردار و هم پندار نيك 
جان فداي آن درفش كاويان 
سر فداي آن زمين و آن زمان 
اي سراي آريايي كهن 
اي شكوه سرفراز ايران من

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

فریدون فرخزاد - تلاش

تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم
“فریدون فرخزاد “